1) رباعیات معنوی / مذهبی !
1.وقت اذان
گفتم به خدا : "خدا منم بنده ی تو
این بنده شاعر و نویسنده ی تو
چون وقت اذان سرت شلوغ است ، لذا
بعدن بزنم صدات ...شرمنده ی تو !"
***
2.نماز مسافر
درطیاره ، رساله ای دستم بود
احکام نماز را به من می فرمود
با کسب وضو نماز کامل خواندم
چون توی هوا مسافت من کم بود !
***
3.طواف
چانه نزدم به قیمت کل دادند
احرام لباس، جنس بنجل دادند
هم توی مدینه کفشهایم بردند
هم توی طواف بنده را هل دادند !
***
4.پای منبر !
یک بار که ما به پای منبر ماندیم
پیچ مخ و گوش خویش را چرخاندیم
می گفت طرف به کشور یو اس آ:
" ما دست شما برادران را خواندیم !"
***
5.من و خدا
هرچند که بی کوکب و دبدب باشیم
ما عاشق و بی قرار یارب باشیم
وقتی که فقط من و خداییم ، چرا
در وقت نماز هم محجب باشیم ؟!
***
6.تمرکز
آمد یادم پس از اذان بود هنوز
آن روز تمرکزم عیان بود هنوز
وقتی که سلام آخرم را گفتم
دیدم که آدامس، در دهان بود هنوز !
............................................................................
2) فیس !
شبی گفتم چرا من می دهم فیس
به شیلا و شکیلا ،شمس و پردیس ؟
خودم را مو به مو کردم مروری
که من چی هستم وآنها چه جوری ؟
"شکیلا "داشت ملک و مال و اموال
دو ویلا داشت در چالوس و توچال
سی وشش تا النگو داشت در دست
به مرد پولداری هم که پیوست
و آن "پردیس ِ " کوتولوی پر رو
که با لبخند دل می کرد جارو
همان که بینی اش را تا پریروز
نمی دانست فرقش چیست با پوز
شده بازیگر معروف ومشهور
تمامی ِ حسودان کرده مقهور
و "شیلا" دختر تنبل تر از کرم
همان مشروطی این ترم و آن ترم
کجا رفته ست ؟ رفته آن ور آب
رخ زشتش شده مانند مهتاب
همان خرتر ز هرچه کرّه ی خر
شده مجری تی وی های آن ور
و آن "شمس ِ " همیشه غایب از درس
هزاران بند "پ " کردش چه بی ترس
همان ورّاج وسواسی و فس فس
شده حالا نماینده به مجلس
درون گوش ملی می زند غر
شده بانوی یک آقای دکتر
...و من آن دختر ممتاز و خوشدل
که چرت و پرتهایش بود خوشگل
همان اهل کتاب و اطلاعات
قضایای تالس می کرد اثبات
که دانشگاه رفت و درس هم خواند
میان کار و بار زندگی ماند
چه دارد حال در این لحظه وماه ؟
به جز آه و به جز آه و به جز آه
به جز یک مدرک پوچ و پکیده
به جز اشعار طنز ورپریده
پزش عالی و جیبش خالی از پول
خودش را همچنان هی می زند گول
ندارد مثل آنها نام و شهرت
ندارد پارتی بسیار و ثروت
چه دارد او در این دنیای چل گیس
چرا مثل خُلا هی می دهد فیس ؟!
............................................................................
داستان کوتاه
3)" اگه زن ما بشی ..."
روبروی دختر نشست و گفت : " سام علیکم و اَ این حرفا ، سلومتی و اینا ، می خوام سامون بیگیرم .
خلاصه اَی زن ما بشی ، هم رامتیم ، خامتیم ، کرتیم ، خرتیم ، نه زال ممدی هستم و نه سِر هانری ، تیپم هم سامانتا فاکسه .می تونی تمیز نیگا کنی . دماغم هم عمرن توی آفساید نیست . زیادی هم قُپی نمیام و در پیت هم نیستم و خلاصه مخلصتیم دربست .توراهی هم سوار نمی کنیم ...چی می گی ؟"
دختر مِن ومِن کنان گفت :" ببخشید ...می شه تکرار کنید ؟"
- شوما جون بخواه .به روی مردم چشم بابا غوری نشده ام .گفتم زیز بابا هستم و هیچ وقت خدا شاسی ام کج نبوده و قازقولنج هم نیستم و با دنده یک و چاهار ، همیشه خدا باتیم و بند کفشتیم و خلبان نفستیم ..اَی زن ما بشی ..."
دختر دوباره تمرکز گرفت و گفت : " معذرت می خوام ، منظورتون اینه که سالهاست خاطر خواه من هستید واندازه قصه های عاشقونه منو دوست دارید ؟"
مرد از جایش بلند شد و گفت : " خوبه برم بند کفش فری یه لامپ را ببوسم که می گفت سم طلا پیش بعضی از ما بهترون انیشتنه ... گوش ندادم که ...عمرن دنده ش جا بره ..."
- حالا که اینقدر اصرار می کنید ،روی پیشنهادتون فکر میکنم .
مرد بند کفشهایش را بست و به طرف در خروجی راه افتاد. دختر گفت : " کی می ایید جواب مثبتم را بگیرید؟ "
مرد همانطور که می رفت ، گفت : " روز ملی شدن آبگوشت مورچه " .
