تبليغاتX
طنزهای زهرا دُرِّی " پاییز " - شخص فردوسی به ما رفته ست !
شخص فردوسی به ما رفته ست !

 

به شاعر هیچ کس این روزها مهری نمی ورزد

تو گویی شعر بیکاران به یک ارزن نمی ارزد

 

اگر ده قرن و اندی پیش شاعر یک غزل می ساخت

کسی از ان ته سالن بهش تیکه نمی انداخت !

 

به جایش سکه و اینها به جیب پیرهن می رفت

وبا شاه و ندیمانش به صحرا و چمن می رفت

 

کلاس مملکت بود و عزیز و ناب و شاعر بود

خودش سلطان خود بود و کجا دنبال ناشربود؟

 

نبود ان روزها ناشر که امروز است بی سوپاپ

زند زل توی چشمانت بگوید:" این نگردد چاپ

 

مگر با خرج جیب شخصی ات ای شاعر تنها

ندارم حوصله ...بی پول ...حالا نه ...ازاین حرفا "

 

گمانم از کهن ها شخص فردوسی به ما رفته ست !

بمیرم من برای او که سلطان در به رویش بست

 

چنان محکم بزد در را که وزن شعر پرپر شد

خود فردوسی از این ماجرا خیلی مکدر شد!

 

قلم را بر دواتش زد نمی دانم که چپ یا راست ؟

سرود ان چیزهایی را که عمری باطنش می خواست :

 

"بسی رنج بردم از این اتفاق

که بستید رویم در این اتاق

 

اگر اهل فرهنگ هستی شما

پس از گفتمان می گریزی چرا ؟

 

تو "محمود " هستی ولی بی سواد

تحمل نداری دوتا انتقاد !

 

اگر شاهنامه سرودم ببین

که من عشق دارم به این سرزمین

 

اگرچه ندارم از ان یک وجب

فعولن فعولن فعولن ...عجب!

 

نه دنبال پولم نه مال و منال

نه دنبال منقل  نه فکر زغال !

 

تو چی فکر کردی ؟ تو ای لندهور !

- گمانم شود معنی اش بی شعور ! -

 

برو توی این انجمنهای شعر

ببین اب بندند هی پای شعر

 

پر از جشنواره پر از کشک ساب

پر از سکه های شده توی قاب

 

کجا یک نفر مثل من پا شود

به سی سال و اندی مهیا شود ؟

 

بگوید حماسه به عشق وطن ؟

نخواهد پشیزی همانند من ؟

 

نه یک سایت دارم نه یک میکروفن

نه یک رادیو چی !  ُنه تلوزیون !

 

نه حق کپی رایت نه  حق میز

نه یک روزنامه  نه یک نشر چیز !

 

خیالت نباشد کم اورده ام

من انم که یک رستم اورده ام

 

برو فکر می کن مگو چیست فکر ؟

اگرچه در ان مخچه ات نیست فکر !

 

خداییش شاعر چو ما دیده ای ؟

به ریش طرف ساده خندیده ای ؟

 

اگر گفتی " اری " غلط می کنی !

به هر اش خود را وسط می کنی !

 

تو ان دست رفته در اعماق باغ

چرا در نمی اوری از دماغ ؟! "

 

سپس از کاخ سلطان خسته و با خون دل برگشت

خودش  تنها  پیاده  رفت توی کوهسار و دشت

 

خودمانیم یاران قلم زاد دل و فرهنگ

خر ما از همان اول اتو ماتیک می زد لنگ

 

اگر یک بانکدار عاشقی شعر بدی گوید

کسی ایراد ان جوری در اشعارش نمی جوید

 

ولی گر اس و پاس شاعری چک بی محل سازد

نشیند داخل سلول در زندان غزل سازد !

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا دُرّی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:35 |