شعرها و نوشته های طنز زهرا دُرّی

درود . وبلاگ زهرا دُرّی "پاییز" شعبه دیگری ندارد .

هفت دلیلی که مردان حاضر به ازدواج می شوند!

 

صد دانه کارتن

دسته به دسته

توی جهازش (1)

یک جا نشسته

 

هر کارتنش هست

خوش رنگ و رخشان

یک جنس  اصلی

در داخل آن

 

این دخترک را

با بینی کم (2)

بخشیده برمن

پروردگارم !

 

لوس (3) است و پر رو (4)

مشغول کار است (5)

هم خانه دارد (6)

هم مایه دار است (7)

 

2.بینی کم شده ،بینی عمل کرده


برچسب‌ها: نقیضه, طنزازدواج, مصطفی رحمان دوست, شعرطنز, بینی عملی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 9:57  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

چه گونه دیگران را به خود جذب کنیم ؟!

 

فیس و پز می دهی ، بده ، جانم !

من که ناداده ام  ، پشیمانم !

 

فیس ، خیلی  موثّر و نیک است

هرکسی فیس می دهد ، شیک است

 

نشوی مثل من فروتن و خر

خودنما شو تو عقل داری گر !

 

تا پیامک رسد ، جواب نده

به کسی حق ّ انتخاب نده

 

تلفن می زنند ، خب بزنند !

گیس خود می کَنند ؟ ، خب نَکَنند !

 

دعوتت می کنند اگر جایی

نرو جانم ، بگو اروپایی !

 

در جواب سلام پیر و جوان   

کلّه ات را فقط کمی بتکان !

 

هر کسی را ندیده دوست نگیر

پندهای نفیس من بپذیر !

 

تا زمانی که در  پِیَت  بدوند

در مسیر دلی دگر نروند

 

هیچ کس را به دل نده راهش

نده هرگز شماره همراهش

 

می توانی ... کمی تحمّل کن

دفع افراد پوچ و بنجل کن

 

چشمی از عشق تو شده هی خیس 

تو فقط پاسخش بده هی فیس

 

بشود عاشقت حریص و حسود

قصد من هم  فقط هدایت بود !

 

درِ فضل و کمال خواهی زد

همه را  ضدّحال خواهی زد

 


برچسب‌ها: آموزش جذب جنس مخالف, طنز اخلاقی, در فضیلت خودنمایی, چه گونه دیگران را به خود جذب کنیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 19:55  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

در ارزش قلم !

 

وقتی میان سینک دل ، دوری زده بلم !

قطعا نگاهی ژرف تر دارم  به یک کلم !

 

گاهی پیاز ، گاه کاهو ، گاه یک هویج ...

تحریک می کند مرا ، شوربای بی شَلَم !

 

در طنز من عدس ، نخود ، قهرند و در سکوت

"پروین " ! بیا  ببین که چه بی خود معطلّم !

 

امشب  هلیم  می پزم و ذوق می کنم

با دست هایی که النگو داده روش ... لم !

 

هی عنصر زنانه نویسی  بیاورم

تا که نبیند طنز من از هیچ سو ، الم !

 

گندم ، قلم – نه گوشت ! -  ، زن ، شب ، شب هلیم !

من حال می کنم از این آزادی قلم !

 


برچسب‌ها: عناصرزنانه نویسی, آزادی قلم, ایهام, شعرطنز, آشپزی
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 12:43  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

عیدی فطرسّ آ پیشی من نیسّی !

 

عیدی فطرسّ آ پیشی من نیسّی

پَس چی طو شد وصال آ همزیسّی ؟!

 

روزه دا خوردی آ نمازم ... هی !

تو خودت نمره اوّل آ بیسّی

 

اوی که پاهات روی چش آ چارم

رو دماغم چرا تو  وای می سّی ؟!

 

تارُفت می زِنم ، نگیر به خودت

کوجا می یَی ؟! ... اَصِش چرا خیسّی ؟!

 

من دوسد دارم ، اِز همه بیشتِر

نیمی فَمی ، خودت سری لیسّی ؟!

 

مُچی من با مُچت ، مَچس ، بدجور !

کی با عشقش  دارِد پُز و فیسّی ؟!

 

بیا قدری منا بدون ای دوست !

من یه دریا ، تونم  هَفِش  سی سّی !

 

.

.

.

آ بفهمم که با یکی رَفتِی

پنچلت می کونم یهو ... پیسّی !

 


برچسب‌ها: طنزبالهجه اصفهانی, شعرطنزعیدفطر, طنزعاشقانه
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 16:41  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

ماه میهمانی خدا

 

 

خداوندا در این وضع گرانی

که باشد سخت حال زندگانی

 

نباشد هیچ کس راضی به این که

کنی یک ماه ما را میهمانی !

 

ولی حالا که کردی میهمانم

خودم  می آیم  از روی نشانی

 

خداوندا زبانم روزه دار است

بپز افطار یک شام عیانی

 

اگر گم کرده باشم راه خود را

مرا با آن  آژانست می رسانی ؟

 

نمی خواهم که با بال فرشته

بیایم ... من حسودم ، آن چنانی !

.

.

.

رسیدم  تا دم در ، به به ... ای جان !

عجب جایی ، چه سرویسی ، چه خوانی !

 

عجب از مردم در پای سفره

همه هم رنگ و شیک و سازمانی

 

-"سلام ای دوستان روزه دارم ...

فلانی و فلانی و فلانی

 

سلامُن با علیکم ایّها الدوست !

درودی اَیّها النّاس المامانی ! "

 

چرا پاسخ نیامد از اهالی ؟

برای روزه دار استخوانی ؟

 

مرا تحویل باید می گرفتند !

به رفتار  و به لبخند و زبانی

 

فراوان بنده ی بی جنبه داری

ولی همواره فکر بندگانی

 

چه کارم هست با خلق طلب کار ؟!

تو ما را کرده بودی میهمانی !

 

ندارم  آستین نو  خدایا

 تو هم ما را  دم در می نشانی ؟!

 

خداوندا نمازم را که خواندم

مبادا فکر از ما بهترانی ؟!

 

نکردم ظلم و حقّی را نخوردم

نبوده شغل من جفتک پرانی

 

مرا دعوت نمودی تا شود چه  ؟!

برای چی ؟! که چی ؟! ای یار جانی ؟!

 

جواب آمد : " بگو هر چیز خواهی

که در آغوش ما تو در امانی

 

تو را دعوت نمودم تا بگویم

چه در پیری چه در اوج جوانی

 

گل سرخ وسفید و ارغوانی !

فراموشم نکن تا می توانی !

 

بگو طنز و خلایق را بخندان

بزن در پوز هر  ذهن روانی

 

درازی زبانت هست شیرین

بخور از نعمتم هر جور دانی

 

تو مهمان منی با شعر طنزت

خدا  کرده برایت میزبانی

 

خوشم می آید از شوخی و خنده

بمیری طنز دار اصفهانی ! "

 


برچسب‌ها: شعرطنزروزه, شعرطنزماه رمضان, میهمانی خدا, طنزمعنوی
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 17:52  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

جام جهانی و حافظ !

 

 

جام جهانی آمد ، هم ما و هم شما را

"دل می رود ز دستم ، صاحب دلان خدا را "

 

همراه جمع ورزش ، جمع هنروران هم

مفتی روند برزیل ، نه این که در بخارا !

 

گلزار ضمن افشار ، الناز و چشم هایش !

" ساقی بده بشارت ، رندان پارسا را ! "

 

فوتبال ما همیشه ، پر پول می کند جیب

" کاین کیمیای هستی ، قارون کند گدا را "

 

گیرد طلا والیبال ، در ما اثر ندارد

فوتبال هم  ببازیم ، آن است اصل کارا

 

اخلاق بد که هرگز ، از ما نمی شود در

یک ورزشی باحال ، کرده ست ادّعا را

 

چون اهل ادّعاییم ، اهل عمل نباشیم

" دردا که راز پنهان ، خواهد شد آشکارا ! "

 

در این هوای  ناجور ، جو گیرتر  ز  ما  کیست ؟

گر تو نمی پسندی ، تغییر ده  فضا  را !

 

بی فحش و بی اهانت ، تشویق می نماییم

" با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا ! "

 

" در کوی نیک نامی ، ما را گذر ندادند "

چون طرح زوج و فرد است ، معذور دار ما را !

 


برچسب‌ها: جام جهانی برزیل, فوتبال, والیبال, ورزش, حافظ
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 13:44  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

دختر اصفهانی !

 

دختر اصفهانی حرف ندارِد

سر اِز همه کارا درمیارِد

هرجور که دلش بخواد می تونِد

کلّی بشریّتا بکارِد

 

یُخته  دوس دارِد طلا ، جَواهَر

راحت می کوند هر کسیا خر

اگه بشنفه حرفی مفت آ بی خود

شوتت می کوند به زیری خاور

 

کلّی جک می گد خوشگل آ با حال

اهلی جست و خیزس آ والی بال

اِز چارباغ آ هشت بهشت آ طوقچی

هم رد که می شِد ، زود می شه جنجال

 

انگاری آژیری آمبولانسس

آ  تو چونه زدن تحتی لیسانسس !

اگه "اِس " نباشِد وردی کلامش

باورت می شِد  اهلی فرانسس !

 

کم نیمی یارد تو جرّ و بحثا

حرفی چیز نزن ،  بِت می ده پَسّا

با لهجه ی میخی می زِند حرف

می گه :" می خَی ، نیمی خَی ، وَخی اَصّا "!

 

خولَّص بوگمت ، زرنگس آ شاد

برو اون طرف آ بذار بیاد باد

چون توو  بارون کلک زدن ها

گول نیمی خورد ، حتّی نیمی چّاد !

 

 


برچسب‌ها: دختراصفهانی, طنزبالهجه اصفهانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 16:24  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

روز زن

 

روز زن

 

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم " (1)

كه خداوند جهان ، از چه سبب ساخت زنم ؟!

 

تا که شوهر بشود جور برایم ، یک عمر

چه دعاهای عجیبی که نکرده ست ننم !

 

تابجنبم شکمم خانه ی کودک گردد

از دو ایکس لارج فزون تر بشود پیرهنم !

 

درد زاییدن و شیون زدن از غایت شوق !

که ز هر سمت درآید عضلات بدنم !

 

زن که مامان بشود توی بهشت است ، ولی

فِتَد از ریخت یهو کُلِّ دیسیپلین تنم !

 

بچه را شیر دهم ،کهنه بشویم با عشق

مدرکم را بگذارم به کنار کفنم !

 

تا بزرگش بکنم نام پدر می پرسند

اصلن انگار نه انگار که مامانش (!) منم !

 

این چه حرفی ست که گفتند ؟! مگر من کشکم ؟!

شده سرویس برایش همه جای دهنم !

 

چه کسی خواسته زن این همه پایین باشد ؟

تا به این بادبزن توی دهانش بزنم ؟!

 

روز زن را به درِ کوزه گذارید...همین !

ندهد رنگ حنای الکی تان اَصَنم !

1.مولوی

از کتاب  "دریغ خند " زهرا دُرّی


برچسب‌ها: شعرطنز براي روز زن
+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 10:43  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

ان شالله سال اسب تون ، خر نشه !

 

 

 

ان شالله  سال اسب تون ، خر نشه

حال کسی از شما  بهتر نشه

 

اگه  نشد صاحب  همسر بشید

هیشکی دیگم صاحب همسر نشه !

 

فحش ندید و با ادب بمونید

ورد کسی " شیر سماور " نشه

 

سلامتی  وبال زندگی تون

هیچ فنری از کمری  در نشه

 

از شب و بی پولی و رنج و غصّه

نترسید و شلوارتون تر نشه

 

***

 

ان شالله این سال که به نام اسبه

به همّه تون ، از ته دل  ، بچسبه !

 


برچسب‌ها: شعرطنزنوروزی
+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 12:0  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

پشت دسته عزاداری !

 

انواع میکاپ و چهره گل کاری ها

رنگ و مش و تاتو و شکر باری ها

دارند تماشا ،  پسرم  دید بزن !

پشت سر دستهء عزاداری ها !

. .

. .

از ترس گناه چشم خود می بندیم

در جمعیت سیاه می پیوندیم

مظلوم حسین ،مرد معصوم حسین (علیه السّلام )

ما گریه کنان به ریش هم می خندیم

. .

. .

در ماه محرّم غم ِ هرشب داریم

تا شام نداده اند ، هی تب داریم

زین تکیه به آن ، از آن به این ، قابلمه پر

دلخوش شده ایم دین و مذهب داریم

. .

. .

هر جور شده کلاه برداشته اند

ایّام پر از حکایتی داشته اند

قربان محرّم و امامش بشوم

نبش در خانه شان علم کاشته اند

. .

. .

اسراف نکن ، چرا یقه چاک کنی ؟

باید که در این زمانه امساک کنی

ده روز فقط لباس مشکی تن کن

تا هرچه گناه کرده ای پاک کنی

. .

. .

ای مظهر آزادگی ای تنها مرد

ای آن که به پاس عشق ،رفتی به نبرد

صد حیف ،محرّم تو در کشور ما

تعبیر شده عدس پلو با شله زرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1392ساعت 17:15  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

نوبهار

 نوبهار 

 

" نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا " (1)

همچنین شاپرک و نسترن ای عشق منا !

 

نرسیدیم به مقصد ... الکی زور زدیم

زده تقویم  لگد در کمر و در لگنا

 

تیپ مان مانده همان تیپ قدیم القدما

نخریدیم  نه جوراب و لباسی اصنا

 

غلطی نیز نکردیم به بازار وطن

کشوری هست شبیه من و تو در وطنا !

 

همه چی هست گران ،پنج برابر شده نرخ

رمضان رهن نموده ست اتاق دهنا !

 

زل زدن بر دو لب پسته چه لذت دارد

یک نفر گفت حرام است همین زل زدنا !

 

این تصور که بیایند یهو مهمان ها

شده تبریز و بم و زلزله ای در بدنا

 

هرکسی هست مجرد که ندارد خرجی !

باید عیدی بدهد از سر گورش خفنا

 

پیش از این خواندن حافظ شب عیدی خوش بود

لیکن امروز چه حاصل که بگویی سخنا ؟!

 

یا خدا لطف نما پولی و حَوِّل حالی

دل که گیلاس شد و رحم خداجان ...نزنا !

 

1.منوچهری 

 


برچسب‌ها: طنزنوروزی, شعرطنزشب عید, منوچهری, پسته, بهار
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1391ساعت 17:37  توسط زهرا دُرّی " پاییز " 

جدایی سیمین از زندگی

 

 

ما همان اندازه که در قید کابین نیستیم
"آتش خاموش " (1) می مانیم و بنزین نیستیم

شانس مان با یک وزش این رو و آن رو می شود
قابل اندازه و تخمین و مخمین نیستیم

نه جلال آل احمد هست با ما نه ...ولش !
ضمن این که بر شعور مرد بدبین نیستیم

پس به دنبال چه می باشیم در طنز و نطنز؟
ما که در شعر و هنر یک لحظه تامین نیستیم

در هیاهوی غریب و سرد "شهری چون بهشت " (2)
ما که دانشورتر از استاد سیمین نیستیم !

 


1و2: نام دوا ثرخواندنی درقالب داستان کوتاه ازاستاد سیمین دانشور.روحش شاد.

 


برچسب‌ها: سیمین دانشور
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10:50  توسط زهرا دُرّی " پاییز " 

نماز

 

 

نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !

مفاصل سر انگشت را فشاراندن

 

به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن

به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن

 

در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد

به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !

 

به وقت گفتن مد  الف - والضالین -

به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندن

 

همیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدن

چاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندن

 

به هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جور

که در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !

 

اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاد

دو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !

 

ریا کنیم و ریاست کنیم و خوش باشیم

دوباره شک به دل افتاد... رکعت چندم ؟! (!)

 


برچسب‌ها: طنزمعنوی مذهبی
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 18:14  توسط زهرا دُرّی " پاییز "