شعرها و نوشته های زهرا دُرّی " پاییز "

درود . وبلاگ زهرا دُرّی "پاییز" شعبه دیگری ندارد .

ماه میهمانی خدا

 

 

خداوندا در این وضع گرانی

که باشد سخت حال زندگانی

 

نباشد هیچ کس راضی به این که

کنی یک ماه ما را میهمانی !

 

ولی حالا که کردی میهمانم

خودم  می آیم  از روی نشانی

 

خداوندا زبانم روزه دار است

بپز افطار یک شام عیانی

 

اگر گم کرده باشم راه خود را

مرا با آن  آژانست می رسانی ؟

 

نمی خواهم که با بال فرشته

بیایم ... من حسودم ، آن چنانی !

.

.

.

رسیدم  تا دم در ، به به ... ای جان !

عجب جایی ، چه سرویسی ، چه خوانی !

 

عجب از مردم در پای سفره

همه هم رنگ و شیک و سازمانی

 

-"سلام ای دوستان روزه دارم ...

فلانی و فلانی و فلانی

 

سلامُن با علیکم ایّها الدوست !

درودی اَیّها النّاس المامانی ! "

 

چرا پاسخ نیامد از اهالی ؟

برای روزه دار استخوانی ؟

 

مرا تحویل باید می گرفتند !

به رفتار  و به لبخند و زبانی

 

فراوان بنده ی بی جنبه داری

ولی همواره فکر بندگانی

 

چه کارم هست با خلق طلب کار ؟!

تو ما را کرده بودی میهمانی !

 

ندارم  آستین نو  خدایا

 تو هم ما را  دم در می نشانی ؟!

 

خداوندا نمازم را که خواندم

مبادا فکر از ما بهترانی ؟!

 

نکردم ظلم و حقّی را نخوردم

نبوده شغل من جفتک پرانی

 

مرا دعوت نمودی تا شود چه  ؟!

برای چی ؟! که چی ؟! ای یار جانی ؟!

 

جواب آمد : " بگو هر چیز خواهی

که در آغوش ما تو در امانی

 

تو را دعوت نمودم تا بگویم

چه در پیری چه در اوج جوانی

 

گل سرخ وسفید و ارغوانی !

فراموشم نکن تا می توانی !

 

بگو طنز و خلایق را بخندان

بزن در پوز هر  ذهن روانی

 

درازی زبانت هست شیرین

بخور از نعمتم هر جور دانی

 

تو مهمان منی با شعر طنزت

خدا  کرده برایت میزبانی

 

خوشم می آید از شوخی و خنده

بمیری طنز دار اصفهانی ! "

 


برچسب‌ها: شعرطنزروزه, شعرطنزماه رمضان, میهمانی خدا, طنزمعنوی
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 17:52  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

جام جهانی و حافظ !

 

 

جام جهانی آمد ، هم ما و هم شما را

"دل می رود ز دستم ، صاحب دلان خدا را "

 

همراه جمع ورزش ، جمع هنروران هم

مفتی روند برزیل ، نه این که در بخارا !

 

گلزار ضمن افشار ، الناز و چشم هایش !

" ساقی بده بشارت ، رندان پارسا را ! "

 

فوتبال ما همیشه ، پر پول می کند جیب

" کاین کیمیای هستی ، قارون کند گدا را "

 

گیرد طلا والیبال ، در ما اثر ندارد

فوتبال هم  ببازیم ، آن است اصل کارا

 

اخلاق بد که هرگز ، از ما نمی شود در

یک ورزشی باحال ، کرده ست ادّعا را

 

چون اهل ادّعاییم ، اهل عمل نباشیم

" دردا که راز پنهان ، خواهد شد آشکارا ! "

 

در این هوای  ناجور ، جو گیرتر  ز  ما  کیست ؟

گر تو نمی پسندی ، تغییر ده  فضا  را !

 

بی فحش و بی اهانت ، تشویق می نماییم

" با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا ! "

 

" در کوی نیک نامی ، ما را گذر ندادند "

چون طرح زوج و فرد است ، معذور دار ما را !

 


برچسب‌ها: جام جهانی برزیل, فوتبال, والیبال, ورزش, حافظ
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 13:44  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

دختر اصفهانی !

 

دختر اصفهانی حرف ندارِد

سر اِز همه کارا درمیارِد

هرجور که دلش بخواد می تونِد

کلّی بشریّتا بکارِد

 

یُخته  دوس دارِد طلا ، جَواهَر

راحت می کوند هر کسیا خر

اگه بشنفه حرفی مفت آ بی خود

شوتت می کوند به زیری خاور

 

کلّی جک می گد خوشگل آ با حال

اهلی جست و خیزس آ والی بال

اِز چارباغ آ هشت بهشت آ طوقچی

هم رد که می شِد ، زود می شه جنجال

 

انگاری آژیری آمبولانسس

آ  تو چونه زدن تحتی لیسانسس !

اگه "اِس " نباشِد وردی کلامش

باورت می شِد  اهلی فرانسس !

 

کم نیمی یارد تو جرّ و بحثا

حرفی چیز نزن ،  بِت می ده پَسّا

با لهجه ی میخی می زِند حرف

می گه :" می خَی ، نیمی خَی ، وَخی اَصّا "!

 

خولَّص بوگمت ، زرنگس آ شاد

برو اون طرف آ بذار بیاد باد

چون توو  بارون کلک زدن ها

گول نیمی خورد ، حتّی نیمی چّاد !

 

 


برچسب‌ها: دختراصفهانی, طنزبالهجه اصفهانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 16:24  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

روز زن

 

روز زن

 

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم " (1)

كه خداوند جهان ، از چه سبب ساخت زنم ؟!

 

تا که شوهر بشود جور برایم ، یک عمر

چه دعاهای عجیبی که نکرده ست ننم !

 

تابجنبم شکمم خانه ی کودک گردد

از دو ایکس لارج فزون تر بشود پیرهنم !

 

درد زاییدن و شیون زدن از غایت شوق !

که ز هر سمت درآید عضلات بدنم !

 

زن که مامان بشود توی بهشت است ، ولی

فِتَد از ریخت یهو کُلِّ دیسیپلین تنم !

 

بچه را شیر دهم ،کهنه بشویم با عشق

مدرکم را بگذارم به کنار کفنم !

 

تا بزرگش بکنم نام پدر می پرسند

اصلن انگار نه انگار که مامانش (!) منم !

 

این چه حرفی ست که گفتند ؟! مگر من کشکم ؟!

شده سرویس برایش همه جای دهنم !

 

چه کسی خواسته زن این همه پایین باشد ؟

تا به این بادبزن توی دهانش بزنم ؟!

 

روز زن را به درِ کوزه گذارید...همین !

ندهد رنگ حنای الکی تان اَصَنم !

1.مولوی

از کتاب  "دریغ خند " زهرا دُرّی


برچسب‌ها: شعرطنز براي روز زن
+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 10:43  توسط زهرا دُرّی " پاییز "  | 

نماز

 

 

نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !

مفاصل سر انگشت را فشاراندن

 

به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن

به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن

 

در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد

به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !

 

به وقت گفتن مد  الف - والضالین -

به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندن

 

همیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدن

چاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندن

 

به هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جور

که در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !

 

اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاد

دو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !

 

ریا کنیم و ریاست کنیم و خوش باشیم

دوباره شک به دل افتاد... رکعت چندم ؟! (!)

 


برچسب‌ها: طنزمعنوی مذهبی
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 18:14  توسط زهرا دُرّی " پاییز "