تبليغاتX
دریغ خند

دریغ خند

سلام.این جا طنزهای زهرا دُرّی را می خوانید.دوست تان دارم.لبخندتان را می ستایم.

روز زن را به درِ کوزه گذارید !

روز زن را به درِ کوزه گذارید !

 

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم " (1)

که مرا از چه سبب کرد خداوند ، زنم ؟!

 

تا که شوهر بشود جور برایم ، یک عمر

چه دعاهای عجیبی که نکرده ست ننم !

 

دردهای شکم و پریود و دوران بلوغ

تا زناشویی و تشویش ... به طرز خفنم !

 

تابجنبم شکمم خانه ی کودک گردد

از دو ایکس لارج فزون تر بشود پیرهنم !

 

درد زاییدن و شیون زدن از غایت شوق !

که ز هر سمت درآید عضلات بدنم !

 

زن که مامان بشود توی بهشت است ، ولی

فِتَد از ریخت یهو کُلِّ دیسیپلین تنم !

 

بچه را شیر دهم ،کهنه بشویم با عشق

مدرکم را بگذارم به کنار کفنم !

 

تا بزرگش بکنم نام پدر می پرسند

اصلن انگار نه انگار که مامانش (!) منم !

 

این چه حرفی ست که گفتند ؟! مگر من کشکم ؟!

شده سرویس برایش همه جای دهنم !

 

چه کسی خواسته زن این همه پایین باشد ؟

تا به این بادبزن توی دهانش بزنم ؟!

 

روز زن را به درِ کوزه گذارید...همین !

ندهد رنگ حنای الکی تان  اَصَنم !

 

1.مولوی


برچسب‌ها: زن طنز
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 11:28  توسط زهرا دُرّی   | 

هدایت

هدایت

 

عده ای در زندگی حس رضایت می کنند

زین سبب هم دیگران را هی (!) هدایت می کنند

 

گر"هدایت" زنده گردد ،گم شود بین هدات !

 از هدایت ، هادیان حتمن  شکایت می کنند

 

انتقادی گر به طنز و شوخ طبعی بشنوند

درسرای مورد ساری (1) سرایت می کنند

 

هی هدایت می نمایند و اگر سودی نداشت

در عمل یک هو  دهانش را عنایت می کنند

 

ما چه غم داریم با این عده های مختلف ؟

از زبان فارسی کلن حمایت می کنند

 

1.سراینده !

 


برچسب‌ها: صادق هدایت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 14:39  توسط زهرا دُرّی   | 

تنهایی

 تنهایی ...

 

تنهایی من شوخ ترین لذت دنیاست

این شوخ ترین لذت بی منت دنیاست

 

هربار دمر مانده و بالشت ندارم

انگار زمین نرم ترین خلوت دنیاست

 

موسیقی وتنهایی و اندیشه ی ممتد

دیوانگی ام  پنجره ی مثبت دنیاست

 

لبخند ژوکوندی نرسد پای لب من

این قهقهه ام ناب ترین برکت دنیاست

 

جنگ است در انگشت من و گودی نافم

این قسمت من طنزترین قسمت دنیاست

 

چون زیر لاحافم به خودم سخت نگیرم

هرشب تشکم   شادترین وسعت دنیاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 11:2  توسط زهرا دُرّی   | 

زن در شعر سعدی

 

" زن در ادبیات فارسی " مجموعه طنزی ست که به کاوشی اساسی در ادبیات کهن و ناکهن ایران با سوژه کلیدی "زن " می پردازد. این طرح و سوژه قبل ازچاپ درقالب کتاب در وبلاگ خودم منتشر می شود.

قسمت دوم

زن در شعر سعدی

صد رحمت برحافظ که اگر نام 180 زن در دیوانش موجود بود،حضرت سعدی دوبرابر و نصفی بشتر از حافظ به زنان ارادت داشته که من رویم نمی شود اسامی را بنویسم!

 

 گلی   

اولین بار که سعدی در گلزار نشسته بوده و از او درباره زن و عشق می پرسند که :"بنده خدا تا کی می خوای مجرد باشی؟ کیو می خوای ؟ خونه شون کجاست؟ " می فرماید:

من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست!

می گویند: "خب این که راهش از تو دوره دوره،دل تو مگه سنگ صبوره؟ برو سراغ یکی دیگه"

می فرماید:

هرکو به همه عمرش ،سودای گلی بوده ست

شما چه کار دارید به کار دل من؟ این همه مشکل هست،بروید آن ها را حل کنید.لااله الاالله!

اتفاقن گلی همان لحظه می آید توی گلزار و کنار سعدی روی چمن می ایستد.

می فرماید:

چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار

یا

که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست

یا

کدام باغ چو رخسار تو گلی دارد؟

گلی لبخند می زند، اما با زیرکی هیچ جوابی نمی دهد.

سعدی دوباره می فرماید:

وقت خوش دید و بخندید و گلی رعنا شد

گلی تا می فهمد طرف توی پارک و با یک نگاه عاشق شده و دارد برایش شعر می بافد ، اخم می

کند.سعدی نگران می شود:

هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می خروشد

اما گلی با بی رحمی ،جلوی چشم سعدی با یک نفر دیگر می رود و سعدی می فهمد که :

هر گلی بلبلی غزل خوان داشت

 و با اشک رو به گلی و یارجدیدش داد می زند:

 تو عشق گلی داری؟! من عشق گل اندامی

و توی دلش می گوید:

 گلی به دست من آید چو روی تو هیهات

بعدن که دوباره سراغ گلی را از سعدی می گیرند ،می فرماید:

گلی تمام نچیدم ،هزار خار بخوردم

 و این اولین تجربه تلخ عشقی در زندگی سعدی بود.

 

حوری

سعدی حوری را که می بیند،دل از کف می دهد:

فرشته نباشد بدین نیکویی!

یا

که در بهشت نباشد به لطف او حوری

یک بار از حوری قرار ملاقات می خواهد و حوری می پذیرد که با هم یک نوشیدنی بخورند.سعدی از

کلاس و فرهنگ حوری حظ می کند و می فرماید:

به به ! چه بزرگوار حوری ست

اما معلوم نیست چرا حوری یک هو تغییر عقیده می دهد و قرار را به هم می زند.سعدی می گوید:"فکر

کردی من خیلی مشتاقم؟! زن برای من مثل ریگ بیابان ریخته! من هم میلی به دیدارت ندارم."

که میل امروز با حوری ندارد

اصلن برای  من دمادم از بهشت حوری می فرستند،تو را جو یهو بر داشته است،چی فکر کردی؟!:

دمادم حوریان از خلد رضوان می فرستند

و رنجیده خاطر  راه می افتد طرف خانه .

 

پری

توی راه پری خانم را می بیند.سعدی با خودش می گوید :"نکند مُرده ام که پشت سرهم حور و پری می

بینم؟" و چون می دانسته "رسم بود کز آدمی دیده نهان کند پری" می رود با پری فیس توفیس می شود

تا ببیند آیا پری غیب می شود و رویش را می پوشاند یا نه ؟ اما پری خانم تکان نمی خورد.

سعدی به خودش می گوید: "اینه ! ... اولین برخوردم خوب بود."

این چنین رخ با پری باید نمود!

و باب صحبت را با پری می گشاید:

تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی؟!

پری با لبخند می گوید: "من پری واقعی ام ...از هرجا که پری واقعی میاد،میام"

سعدی پوزخندی می زند که منو سرکار نذار پری جان! اگر واقعی بودی که غیب می شدی.چرا نشدی؟

پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد

پری می گوید :" باور کن من پری واقعی ام.با آدمیزاده نمی آمیزم. "

اینجا سعدی از بس عشق وصال با پری را داشته ، می گوید: "خودم این را می دانم، فکر کردی من

آدمم؟!

پری را با بنی آدم نباشد

پری که می بیند شاعر عاشق و دلپذیر دست بردار نیست ، قد چشم برهم زدنی می پرد و غیب می

شود.

زهره

زهره که پیاز پوست کنده بوده و چشم هایی غرق اشک داشته و زیر لب شعر حفظ می کرده ،با دیدن

استاد در کوچه شاد می شود و می گوید:"سلام استاد...این طرفا،دور و بر خونه ی ما؟!"

سعدی می فرماید:

که بر موافقتم زهره نوحه گر می گشت!

زهره می گوید:"خوبید استاد؟ الان من از پشت دیوار شنیدم که داشتید با پری حرف می زدید.نامزدتون

بودند؟ زن گرفتید؟ پس شمام از دست رفتید؟!"

سعدی را می گویید...! درجواب زهره می فرماید:

ممکن نبود،پری ندیدم!

و بعد برای رد گم کردن ،می گوید:" پری کی هست حالا؟ اصلن پریم کجا بود؟ تو بهتری :

از گل و ماه و پری در نزد من زیباتری!

خب درستو چه کار کردی زهره جان؟!

زهره بی تفاوت به سوال سعدی می گوید:"استاد حالا شما معیارتونو بگید، مادربزرگم تو این

کاراس.براتون کیس مناسبو پیدا می کنه ."

سعدی زیرلب می فرماید:

چراغی که بیوه زنی برفروخت /بسی دیده باشی که شهری بسوخت

و ساکت از آن کوچه می رود.

 

نگار

یک روز که سعدی مشغول تدریس بوده ،نگار دیر می رسد :

دیر آمدی ای نگار سرمست

و بدون کمترین توجه به اعتراض دیگر دانشجویان، درس را دوباره برای نگار توضیح می دهد:

هرباب ازین کتاب نگارین که بر کنی

آخر وقت که نگار تحقیق اش را پیش استاد می گذارد، می شنود:

دل می برد این خط نگارین!

نگار می خواهد توضیح صفحات تحقیقش را بدهد که نوک اتودش می خورد به دماغ استاد و زخمی اش

می کند:

نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس!

نگار معذرت می خواهد و دستش را توی جیب مانتوی اسپرتش پنهان می کند :

مرا خود می کشد دست نگارین

نگار ازخجالت و شرم عرق می کند و دستش روی ورقش می لرزد:

عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟!

و می گوید : "خجالت نکش نگارجان."

وسهون دستش به دست نگار می خورد. که نگار با همان جزوه اش محکم می زند روی دست استاد و

می شنود:

و گر به دست نگارین دوست کشته شویم!

یا

حسن دلاویز پنجه ای ست نگارین !

یا

داروی مشتاق چیست؟ زهر ز دست نگار!

نگار می گوید :"استاد تو خجالت نمی کشی دست منو می گیری؟! من جای دخترتم".

سعدی می فرماید:

نگارینا به هر تندی که می خواهی جوابم ده

ولی من که از قصد نکردم.

وبرای این که کم نیاورد می گوید:

 "من زن دارم دخترجان!"

یک هو چندتا از نیروهای مخفی وارد کلاس می شوند و نگار سریع دست می برد که موهایش را بکند تو :

حیف است چنین روی نگارین که بپوشی !

 نگار آرام می گوید :"خب استاد حراست گیر می ده ،کمیته انضباطی می شم" و با ابرو اشاره می

کند.سعدی با دیدن ریش جوانان مزبور، به اخم و تشر به نگار می گوید:

بپوش روی نگارین و موی مشکین را

و جواب سلام آن ها را می دهد.نگار هم به سرعت از کلاس جیم می شود و دیگر هیچ درسی را با

سعدی نمی گیرد.سعدی می نویسد:

شکست عهد مودت نگار دلبندم

و از قرار معلوم نگار یا ترک تحصیل می کند یا کمیته انضباطی شده و درنهایت از دانشگاه اخراج می

شود که سعدی در فراقش می نویسد:

و افغان من از غم نگار است

یا

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت...

 

گیتی

سعدی چیزهایی در وصف گیتی خانم شنیده و از طرفی چون از کیس های  قبلی هم خیری ندیده

است، از مادرش می خواهد که دیدار او و گیتی را جور کند،باشد که گیتی از مورد قبلی بهتر باشد:

سزد که مادر،گیتی به روی او نازد (به روی مورد قبلی!)

 وقتی دیدار میسر می شود،سعدی به گیتی خانم به تفاهم می رسد و می گوید:

مرا و عشق تو گیتی ،به یک شکم زاده ست!

 بعد با توسل بر "یه نظر حلاله " سرتا پای گیتی را می بیند، ولی نمی پسندد :  

در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم !

ودر جواب مادرش که می پرسد : "آخه چرا؟ جواب خونواده دختره را چی بدم ؟ بگم دماغش بزرگ بود؟!

می فرماید:

باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش

یا

به گیتی در ندارم هیچ مرهم

درحالی که گیتی هم همچین از خواستگارش خوشش نیامده، ولی چون شاعر نبوده، احساساتش هم

 بیان نشده است.

 

زلیخاصبا

ظلمی را که سعدی در حق گیتی می کند ،فورن توسط زلیخا صبا –تنها زنی که نام خانوادگی اش

موجود است- جبران می شود.آن قدر که در خطاب به پدر زلیخا می گوید:

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

و در یادداشت هایش زلیخا را قصاب قلب خود می خواند:

پاره گرداند زلیخای صبا !

 

خورشید

واین خبررسانی و مچ گیری از زلیخا را خورشید برای سعدی گفته و رو کرده است.آن جا که در جواب

سوال زلیخا که ازسعدی پرسیده بوده : " مدرکت چیه که می گی من مورد دارم؟" می فرماید: آمارتو

دارم ! همه جا دیدنت ،یکی توخیابون ،یکی رو پشت بوم  :

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت!

خورشید خیلی خبره بوده ،آن قدر که هیچ زنی جرات نداشته پیش خورشید بیشتر از چند ثانیه بماند:

پیش خورشید محال است که پیدا آیند!

یعنی خورشید گیر می داده و با طرف دست به یقه می شده است:

سر بر نکند خورشید ، الا ز گریبانت!

یا

خورشید برآید از گریبان!

سعدی خورشید خانم را به خاطر همین جربزه و جذبه ای که داشته ،بسیار دوست داشته است:

مه چنین خوب نباشد،تو مگر خورشیدی؟

یا

 چرخ مه و خورشیدی،ماهی و گلستانی

یک بار سعدی داشته در وصف یک مورد دیگر شعر می گفته که:"ببین عزیزم، این خورشید که من این قدر

 ازش تعریف می کنم پیش تو هیچ است:

خورشید با رویی چنان ،مویی ندارد عنبری

(که به ریزش موهای خورشید پس از زایمانش اشاره می کند)

خورشید هم که در افسردگی پس از زایمان به سر می برده با شنیدن این مصرع ،به سعدی می گوید :

"تو چرا حرف دلتو جای این که به خودم بزنی ، به اون می گی؟! من مادر بچه تم نه اون زنیکه ...اسمش

چی بود؟!"

سعدی می فرماید:

سخنی که با تو دارم ،به نسیم ،صبح گفتم!

خورشید قهر می کند و بچه بغل،می رود خانه پدرش.و سعدی این عشقش را هم فراموش می کند:

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر و ماه دارم!

و می رود سراغ نسیم!

 

نسیم

نسیم که با دلبری های بی جا ،شوهر خورشید را قاپ زده بوده ،خیلی اهل تفریح و گشت وگذار بوده و

باسعدی در خیابان فردوس زندگی می کرده است.یک روز سعدی ازانجمن به خانه می آید و می بیند

نسیم نیست :

یارب از فردوس کی رفت این نسیم؟!

نسیم خبر می دهد که با دوستانم رفتم سفر.الانم دارم برات خرید می کنم.سوغاتی چی می خوای؟

سعدی می فرماید:

جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم!

نسیم از سفر می آید و می شنود:

مرحبا ای نسیم عنبر بوی

نسیم می پرسد: "آخی عزیزم، دلت تنگ شده بود برام؟"

و می شنود:

سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم!

 معلوم نیست که نسیم با سعدی مدت المعلوم زندگی کرده یا عمر مختوم؟

 

صنوبر /مهتاب /پروانه / شهره

صنوبر بانویی قد بلند بوده که سعدی از ایشان بنا به دلائلی خیلی خجالت می کشیده است:

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم!

یا

سرو رفتاری، صنوبر قامتی

این صنوبر خانم در امور سیاسی دخالت داشته است.یک بار که ستاد زده بوده ،یا  آرام نشسته بوده و

هیچ تبلیغی نمی کرده یا احتمالن هوا تاریک شده بوده و ستاد صنوبر خاموش بوده است:

در چمن سرو ستاد است و صنوبر خاموش

صنوبر می رود شمع روشن کند،که ناگهان مهتاب خانم که ازدوستان قدیم صنوبر بوده، وارد

می شود.سعدی می فرماید:

حاجت به شمع نیست ،که مهتاب خوشترست!

مهتاب خانم می گوید: "اختیار دارید سعدی جان! من کجا ،شمع کجا؟!"

که می شنود:

بیابان است و تاریکی ،بیا ای شمع مهتابم!

صنوبر هیچ نمی گوید و شمع را روشن می کند.مهتاب هم یک شاخه گل لاله کنار شمع می

گذارد.سعدی می گوید:

ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد

صنوبرخانم می گوید:"مرد حسابی ،من که همین جا پیشتم،منظورت یادکردن از روی کدام دلبراست؟!"

مهتاب ازاین گفت وگو پقی می زند زیر خنده و همان وقت پروانه خانم وارد می شود.

سعدی جواب صنوبر به پروانه اشاره می کند و می گوید:

مگر کسی که چو پروانه سازد و سوزد!

صنوبر می گوید:"خیلی واقعنی! واقعن که ...دیگه صبرم تمومه"

که می شنود:

صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق !

صنوبر خط خطی می شود و رو به پروانه داد می زند: "اصلن کی این ایکبیریو تو ستاد من راه داده؟!"

می شنود:

پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول؟!

مهتاب چیزی در گوش صنوبر می گوید.سعدی  خطر را حس می کند و دردلش می گوید:

"دو همجنس دیرینه را همقلم /نباید فرستاد یک جا به هم "

تا می آید که سعدی بفهمد چی به چی است ،گرد و خاک راه می افتد ودعوا و بزن بزن می شود.پروانه

زیر دست و پای طرفداران موجود در صحن علنی ستاد صنوبر،به ویژه زیر لگدهای شهره  - که آمده بوده

بگوید الاغی که دم در پارک کرده مال کیه؟ - له می شود.

سعدی خطاب به شهره داد می زند:

ای شهره ی شهر و فتنه ی خیل!

اما در آن هیاهو هیچ کس صدای سعدی را نمی شنود.پایه های داربست  موجود بر اثر ولوله می افتد و

ستاد خراب می شود.سعدی از زیر چادر افتاده ستاد می فرماید:

پروانه ز عشق بر خطر بود

یا

پروانه بکشت خویشتن را !

 


برچسب‌ها: زن درادبیات فارسی, سعدی
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 21:10  توسط زهرا دُرّی   | 

خانه دوست

خانه دوست

 

اگرچه خانه ی  نقلی دوست بس شیک است

ولی به میز توالت هزار ماتیک است

 

کنار آینه گر چشم را بگردانید

جدال بی بی گشنیز و خشت و اسپیک است

 

و عکس های پونز خورده ی تن دیوار

نشان دهنده ی ذهنی فجیع و لائیک است

 

عجب صدای ظریفی ز کفش می آید

گمان کنم که صدای کف سرامیک است

 

چرا نگفته به من ؟ - من که فکر می کردم –

که زیر فرش کجش آجر و موزاییک است

 

حضور خلوت فیس است و دوستان جمعند

و این نشست به یک کنفرانس نزدیک است

 

بلوز آتنه از سروناز بهتر نیست

تمام دوخت لباس منیره زاک زیک است

 

نگاه تند بهاره ملیحه را سوزاند

چرا که صوت مبایل ملیحه جیک جیک است

 

و بک گراند مبایل غزاله با مزه ست

شروع مخ زدن یک دجاجه با دیک است

 

شعور ذهن ستاره به آن ور آب است

گمانم آن طرف آب های بالتیک است

 

دوباره مبحث یوگا و فال و چاکراها

که از نگاه همه بحث روز و آنتیک است

 

دوباره از شکم و پوست و گیس ، نازیلا

بداده داد سخن ، چون به فکر بوتیک است

 

و فال های فریده تفاله ی چایی ست

همان که مثل دکل ،قد بلند و باریک است

 

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

شبیه من دل شان جالب و رمانتیک است

 

منی که بین همه شادمان ترین فردم

ولی ته دل من  از غمی ترافیک است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 11:21  توسط زهرا دُرّی   | 

در ارزش سکوت

در ارزش سکوت

 

الطاف لبت قدم قدم می چسبد  

کمتر گله کن ،سکوت ، کم می چسبد

یک بوسه به یک سکوت ایجاد شود

بی حرف ببین دو لب  به هم می چسبد !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 10:6  توسط زهرا دُرّی   | 

به خودم می خندم

به خودم می خندم

با همین چانه ی بی چال خودم می خندم
مثل هرسال به اقبال خودم  می خندم

مدتی هست که در جا زده ام بدجوری
من بی کار  به اعمال خودم می خندم

نه به آن ها که به مداحی خود می خندند
که به این خنده ی با حال خودم می خندم

بس که یخچال ز بی چارگی ام باز نشد
پس دهن بسته به یخچال خودم می خندم

هرچه آشغال در این خاک اگر جا دارد
من به این کیسه ی آشغال خودم می خندم

قبض همراه مرا قطعی قطعی دادند
به "پیامک نشد ارسال " خودم می خندم

فکر پرواز مرا ضد هوایی زده اند
من به طیاره ی بی بال خودم می خندم

در نبرد من و تقدیر ، شدم هیچ به شصت
دیگر این بار به فوتبال خودم می خندم

"کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش "
من به هرحال به این فال خودم می خندم



برچسب‌ها: طنزنوروزی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 19:26  توسط زهرا دُرّی   | 

خبر

بخند به روی دنیا
دنیا به روت بخنده !

اولین شب طنز خنداخند

امروز ساعت 6:30
تالار سوره
در
اصفهان . خیابان آمادگاه . مقابل هتل عباسی .
رایگان
بدون بلیت
به امید دیدار

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 5:53  توسط زهرا دُرّی  

جدایی سیمین از زندگی

 

ما همان اندازه که در قید کابین نیستیم
"آتش خاموش " (1) می مانیم و بنزین نیستیم

شانس مان با یک وزش این رو و آن رو می شود
قابل اندازه و تخمین و مخمین نیستیم

نه جلال آل احمد هست با ما نه ...ولش !
ضمن اینکه بر شعور مرد بدبین نیستیم

پس به دنبال چه می باشیم در طنز و نطنز؟
ما که در شعر و هنر یک لحظه تامین نیستیم

در هیاهوی غریب و سرد "شهری چون بهشت " (2)
ما که دانشورتر از استاد سیمین نیستیم !

 


1و2: نام دوا ثرخواندنی درقالب داستان کوتاه ازاستاد سیمین دانشور.روحش شاد.

 


برچسب‌ها: سیمین دانشور
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10:50  توسط زهرا دُرّی   | 

سعی کن ضمن تجرد متاهل باشی !

نوبهار است در آن کوش ال و بل باشی
لااقل تیپ بزن تاخوش و خوشگل باشی


من نگویم که کنون با که بگرد و چه بپوش
چون بعیداست که فعلن متعادل باشی


سعی نابرده چه جوری تو به جایی برسی ؟
بیخودی زور نزن که متحول باشی !


چون که عمرن به تو ارثی نچلیده برسد
باید امسال کمی عاقل وشاغل باشی


به مجرد نرسد مشغله ی رسمی ...پس
سعی کن ضمن تجرد متاهل باشی !


تالب گور برو درس بخوان آدم شو
حیف باشد که تو لیسانس و اراذل باشی


پول یارانه که باشد تو چرا غم بخوری ؟
می شود صاحب یک جفت فلافل باشی !


آدمی زنده به عشق است اگر می خواهی
باید اندازه ی یک قابلمه قابل باشی


ظرفیت گرکه نداری الکی عشق نخواه
نچشی عشق اگر احمق و بزدل باشی


برو پولدار بشو ...گور بابای ادبا
تا به کی در پی تکسیب (!) فضایل باشی ؟


بشو پرمایه و خودرا به جهان قالب کن
تا گل سرسبد حضرت گوگل باشی !


 


برچسب‌ها: طنزنوروزی
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 8:51  توسط زهرا دُرّی   | 

طنزانتخاباتی

 

مشدی قلی ...!

 

مشدی قلی ، مشدی قلی !

مثل حلیم شدی ، شلی

دوماهه که شهری شدی

جای الاغ ، پشت رُلی

 

جر می زنی ، یعنی که چی ؟

خوب پاچه را بد می گیری

برای یک لقمه ی نون

چهل می دی ، صد می گیری ؟

 

توو اون موهات که ژل نبود

اون شیکمت که ول نبود

مشدی عمو میگه : " قلی

گمبولی بود ، خپل نبود ! "

 

یادت میاد میون ده

رو زین سرخ سم طلا

داد می زدی توو کوچه ها

زود می کشیم چاه خلا ؟

 

دختر "کبلی گل باجی "

می خواس تورا خیلی زیاد

می گف : " قلی نومزَدَمه

چشم حسودا در بیاد "

 

می گف : " قلی برای من

حنا به ریشش می ذاره

من بزُ خیلی دوس دارم

چون اونو یادم میاره ! "

 

می گف : " قلی گفته به من

عروسیمون می زنه ریش

بز که یهو ریش بزنه

بهش میگن برّه و میش " ...

 

قلی یهو چطو شدی

به چپ زدی راستی شدی

تغار شیکست و اون وسط

چه جوری شد ماستی شدی ؟

 

میون خون بی رگت

تیری گیلیسیرید نبود

می گن "تبرّکی " ، ولی

توو زندگیت "حمید " نبود !

 

قلی می گن  ستاد زدی

مشغول وراجی شدی

تو قبلنا مشدی بودی

چه جوری شد حاجی شدی ؟

 

شاعرای درپیتی که

به نرخ روز نون می خورن

اون ها که با تیغ و ژیلت

گوش ها را از ته می بُرن

 

می گن بهت " مثل گلی

برای باغ تنفّسی "

رفتی واسه مصاحبه

خبر شدی توو بیست و سی !

 

قلی ، می گن "سُلی " شدی

اسم جدید کلاس داره

سین  اومده به جای قاف

یه جوری اختلاس داره

 

حاجی سُلی ...حاجی سُلی !

گفتی دیگه نگیم قلی ؟

شب ها بازم به آسمون

زُل می زنی ...نمی زُلی ؟!

 

اگر که رای ِ این و اون

اون بالاها تورا کشید

جون ننه ت مثل حالا

فوری نشی ندید بدید

 

پونه دیدی افعی نشی

چاخان نکن سکوت نکن

توو چشم آسمون جلا

دمپایی هاتو شوت نکن ...!


برچسب‌ها: طنزانتخاباتی
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 21:20  توسط زهرا دُرّی   | 

طنزانتخاباتی

 (به آهنگ بخوانید :

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت!)

 

یه سال یه روز مثل همه رفته بودم ته صف

اون  آخرا  یه آدم پرچونه و مزخرف

برای کاندیدای خود حرفای گنده می زد

خط خطی شد ذهن من از اون دهن پر از کف

 

دلم می گفت بهش بگو

دوست دارم به گفت و گو

هرچی می خواد بشه بشه

هرچی می خواد بگه بگه (2بار)

 

مشتی زدم توو کله ش

جر دادم اون مجله ش

تا دادشو شنیدم

لپّاشو هم کشیدم (!)

 

گفتم :"به اون کتابهایی که خوندم

قسم به اون طنزایی که پروندم (2بار)

با اینکه آرومم و سر به زیرم

نمی تونم که حالتو نگیرم "

 

مشتی زدم توو کله ش

جر دادم اون مجله ش

افتادنش را دیدم

از توی صف دویدم ...

 


برچسب‌ها: طنزانتخاباتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 14:22  توسط زهرا دُرّی   | 

طنزانتخاباتی

آب دهید گاو را ...

  

آب دهید گاو را، شیر زیاد می دهد

شیر زیاد با عسل ، توی ستاد می دهد

 

وصل شیلنگ می شود ، طرح قشنگ می شود

سهمیه بند می رسد، دست عباد می دهد

 

شیر زیاد همچنین ، موجب خواب می شود

خواب و خوراک در بشر، حالت شاد می دهد

 

شیر دهید مرد را ، مردک دوره گرد را

او که تمام هیکلش ، بوی مواد می دهد

 

مرد که شیر می خورد ، یک تنه رای می دهد

هم به فواد می دهد ، هم به قباد می دهد

 

رای وفور می شود ، وقت حضور می شود

معده ی خورده شیر را ، گاو  به باد می دهد

 

آب ندید گاو را ، جانور گشاد را

گاو ِ الاغ صف به صف ، نسل جواد می دهد

 

کاه دهید گاو را ، کار درست می شود

جای دو سطل شیر خود ، چسب و پماد می دهد !

 


برچسب‌ها: طنزانتخاباتی
+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 11:6  توسط زهرا دُرّی   | 

خبر

سلام
به دعوت انجمن نواندیش و صمیمی " از شعر تا شعور " امروز در سالن صائب واقع در خیابان صائب جنب مقبره صائب ! شعرخوانی طنز دارم .ساعت 5:30 به بعد...
حضور دوستان باعث بیشترشدن جماعت و انرژی اضافه برسازمان خواهد بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:38  توسط زهرا دُرّی  

"زن " در شعر حافظ !

 

" زن در ادبیات فارسی " مجموعه طنزی ست که به کاوشی اساسی در ادبیات کهن و ناکهن ایران با سوژه کلیدی "زن " می پردازد. این طرح و سوژه قبل ازچاپ درقالب کتاب در وبلاگ خودم منتشر می شود.

قسمت اول :

"زن " در  شعر حافظ !

 

به جز "شاخه نبات " نازنین (دامة امثالها) اسامی زنان متعددی در دیوان حافظ آمده که نشان دهنده ی ارادت خاص حافظ به  جنس لطیف بوده و چه بسا اس و اساس والهام بخش ایشان در سرودن اشعارناب خویش همین امثال ما در چند صد سال پیش بوده اند. اصولن هرجا زنی حضور داشته و مردی قدرش را دانسته یک اتفاق بزرگ افتاده است.حتا وقتی هم قدر زن را نشناخته باشند ،بازهم الهام بخش مردان قدرنشناس بوده اند.

 اسامی  زنانی که حافظ به آن ها اشاره می کند- که حدود 180تایش را من پیدا کردم - به ترتیب حروف الفبا عبارتند از:

آرام،آرزو،آفاق،آفتاب،آفرین،آهو،آنی،اختر،ارغوان،اطلس،اعظم،افروز،افسانه،افسر،افسون،اندیشه،انیس،

باران،بنفشه،بهار،هانه،پرتو،پروانه،پری،پریوش،پروین،پگاه،پیمانه،پیوند،ترانه،توتیا،تهنیت،ثریا،ثنا،جلوه،

جمیله،حدیث،حوا،حوری،خجسته، خورشید،درخشان،دریا،دلآرا،دلافروز،دلبر،دلدار،دلنواز،رباب،رخساره،

رخشان،رضوان،رعنا،زرین،زلیخا،زمرد،زمانه،زهره،زیبا،زیور،زیبنده،ژاله،ساحل،ساقی،ساغر،سایه،ستاره،

سحر،سرمه،سرور،سروناز،سلطنت،سنبل،سوسن،سیما،سیمین،سوگند،شادی،شبنم،شعله،شقایق،

شکوه،شوکت،شهپر،شهره،شهلا،شیدا،شیرین،صبا،صدف،صنوبر،صنم،صهبا،طلعت،طلوع،،طوبی،عزت،

عشرت،عشوه،عصمت،عفت،عقیله،غزال،غزاله،غزل،غمزه،غنچه،غوغا،فرح،فرخنده،فردوس،فرزانه،فرشته،

فروغ،فیروزه،قدسی،کبوتر،کرشمه،کمند،کوثر،کوکب،کیمیا،گلاب،گلبرگ،گلچهر،گلرخ،گلرنگ،گلریز،گلستان، 

گلشن،گلعذار،گلگون،گلنار،گوهر،گیتی،گیسو،لاله،لطیفه،لیلی،ماهرخ،محبوب،مرضیه،مروارید،مریم،مژده،

مژگان،مستانه،ملک،منظر،منور،منیر،مونس،مهرافروز،مهتاب،مهرپرور،مهرو،مهوش،مینا،نازنین،ناهید،ندا،

نرگس،نسرین،نسیم،نغمه ،نگار ،نگین،نوا،نوشین، نوگل ،نهال، نیکی ،واله ،وفا ،هستی ، هما ،همدم ،

یاقوت ،یاسمن

 

ساقی /فرشته/آرزو

از همان بای بسم الله خواجه، ساقی خانم  را صدا زده اند :

الا یا ایها " الساقی " ادر کاسا وناولها

و خودشان پیش بینی عشق شان را کرده اند که مشکل

هایی به همراه دارد:

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

بعد از ایجاد مشکل ها،ساقی خانم که خیلی با جنبه بوده است به خواجه پیشنهاد می دهد که حالا من که نشد ،می خوای زیر زبون فرشته خانم را برات بگیرم؟ که می شنود :

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی !

حالااین که خواجه ازکجا می دانسته که فرشته اهل عشق و ازدواج نیست،بماند.

-خب آرزو چی ؟

خواجه از اینکه آرزو خانم هم در را به رویش بسته ،شکایت می کند :

بگشود نافه ای و در آرزو ببست!

می پرسند خب باز هم در می زدی ،شاید جواب می داد.

می فرماید :

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

یا

در آرزوی خاک در یار سوختیم

و آخر سر به ساقی می گوید :"ول کن بابا.نخواستیم."

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

آهو

حافظ از "آهو خانم " هم خیری ندیده اند.اول کار دعا می کند که :

 یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان

و خودش هم طی شعر پر سوز و گدازی خطاب به آهو جان فرموده اند :

الا ای آهوی وحشی کجایی / مرا با توست چندین آشنایی

آهو خانم که می آید ،خواجه خبر آمدنش را می دهد :

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد...

 اما معلوم نیست چرا آهو ، خواجه را خون به جگر می کند :

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم /چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

آهو خانم دل خواجه را شکسته و با "نه " گفتن،خودش را الکی در دام صیاد انداخته است که حافظ در فراقش سروده :

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد /یارب چه چاره سازم با این دل رمیده؟

بازهم خواجه به سرنوشت تن می دهد و آهو را هم فراموش می کند و سراغ کیس بعدی می رود.

افسانه /پری

حافظ بعد ازبرخوردهای بد مواردقبلی، بی تفاوت از کنار افسانه خانم می گذرد و توی ذهنش می گوید این هم مثل همان هاست.

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی ...

بعد که "پری " را می بیند نظرش عوض می شود و می گوید هم ناز می خرم ،هم عتاب می کشم :

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

البته پری خانم هم بی عیب و نقص و خوش اخلاق بوده که دل از خواجه ربوده است :

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

اما پری خانم فقط گاهی به خواب خواجه می آید:

  سخن با ماه می گویم ،پری در خواب می بینم

آنی

خواجه از آنیتا یا آناهیتا -که با تخفیف "آنی " خوانده می شود -هم ارادت داشته است .آن جا که می فرماید:

بنده ی طلعت آن باش که  آنی  دارد

یعنی هرکس که "آنی " را داشته باشد ،بخت و طالعش همایون می شود.اما از سرگذشت آنی چیز دیگری را مورد لو قرار نمی دهد.

ثریا

خواجه با "ثریا " تا مرحله عقد پیش رفته :

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

اما پادشاه ثریا را برای خودش می برد :

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه

و حافظ که حوصله جدال با شاه را نداشته ،بی خیال ثریا می شود .

مونس /نسیم /ستاره

حافظ بیش از همه به "مونس " خانم تعلق خاطر داشته است و ایشان را با جان و دل صدا می زده است:

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس ...

یک روز خواجه هوس می کند که مونس جان را ببینند و توی مسیر سری هم به نسیم خانم بزند ،ولی با ایهام  ارتباطش با نسیم خانم را ماست مالی کرده است. این جا مونس خانم چیزی نمی گوید و دندان روی جگر می گذارد:

دل من در هوس روی تو ای مونس جان (جون)

خاک راهی ست که در دست نسیم افتاده ست

از آن جا که ماه پشت ابر نمی ماند و قرار بوده که دست خواجه پیش مونس  رو شود ،در باز می شود و ستاره خانم وارد مجلس می شود  و حافظ به اشتباه "ستاره "را "مونس" صدا می زند:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد

که به ستاره برخورده و گفته : "مونس خودتی و جد و آبادت " و از خواجه رنجیده است.از آن طرف مونس هم که این اوضاع را می بیند، درنهایت جواب رد می دهد و نامزدی خواجه کلن به هم می خورد:

یک مونس نامزد ندارم جز غم

خواجه  همان جا قصد  می کند که چیزی به ستاره خانم بگوید، بلکه حال ستاره گرفته شود:

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

که به خاطر عدم شوهر ذلیلی به ستاره خانم بر می خورد، اما قبل از اینکه حرفی بزند،خواجه پیش دستی می کند و دوبار ه می گوید :

مرا که از رخ او ماه در شبستان است / کجا بود به فروغ ستاره پروایی؟!

ستاره خانم هم هرچه می پرسد :" منظورت از "او " کیست؟ "خواجه با ایهام جواب می دهد :

در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دعوا می شود و ستاره  می زند زیر همه چیز و می رود.خواجه می گوید :

باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ ...

اما ستاره دیگر رفته است.

سحر /لیلی

سحر خانم نیز نقش پر رنگی در زندگی خواجه داشته است.

شبی برق خانه ی لیلی خانم می رود و خواجه این خبر را به سحر خانم می دهد:

برقی از منزل لیلی بدرخشید،سحر!

سحر را می گویید...می پرسد: "تو خجالت نمی کشی خونه مردم را دید می زنی ؟! اسمش را از کجا بلدی؟! اصلن چرا با اسم کوچک صداش می زنی؟!"

خواجه عذر خواهی می کند:

نوای من به سحر : " آه عذرخواه من است ! "

سحر خانم قهر می کند و می رود .خواجه می نویسد :

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

سحر پیغام می دهد: "می روم تا درسی باشد برای تو که دیگر جلوی چشم زنت از زن دیگری حرف نزنی ."

که خواجه درس می گیرد و می فرماید :

 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم !

صبا /غزال /رعنا /نگار/نسیم شماره دو!

صبا خانم هم از زنان دلخواه حافظ بوده که چون چند سال از خواجه بزرگتر بوده ،بیشتر نقش واسطه را برای جور کردن خواستگاری های خواجه بر عهده داشته است.

خواجه یک بار از ننه صبا می خواهد که از غزال یا رعنا – ایهام دارد – برایش خواستگاری کند:

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ...

صبا  گیج  می شود که خواجه غزال را می خواهد یا رعنا را؟ بعد که به نتیجه ای نمی رسد،می بیند به هیچ

کدام نگوید آبرومند تر است.خواجه ناراحت می شود و به صبا می گوید:

یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی!

صبا می گوید :" صبر کن.ماه گناه محرم و صفر برود.چشم.عید که شد می روم خواستگاریشون."خواجه خوشحال می شود و می گوید:

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی /خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

خواجه خودش هی صبا خانم را این ور آن ور می فرستاده تا برایش از فلان خانم خبر بیاورد :

صبا زان لولی شنگول سرمست /چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان...

صبا گر چاره داری وقت وقت است...

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار...

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار ...

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ...

بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو...

یک بار هم  از صبا می خواهد که نشانی "نگار"خانم را بدهد:

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا /دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو؟

از قضا خواجه غیر از مونس جان، نگار را هم خیلی دوست داشته .چون هم خوشگل بوده ،هم گیسوهای بلندی داشته،هم خوب حرکات موزون را انجام می داده،و بدون اینکه پز دانشگاه رفتن و سوادش را بدهد ،خودش مدرس دانشگاه بوده است:

در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست...

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت /به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

اما خود خواجه آن قدر دست دست کرده است که نگار خانم هم رفته با یکی از همین خواستگارهای الکی اش ازدواج کرده و این جا هم سر خواجه بی کلاه مانده است:

نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه ...

وقتی نگار را هم از دست می دهد ، دوباره از ننه صبا می خواهد که لا اقل "نسیم" را برایش جور کند:

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

حتا صبا را به یزد و رود ارس هم فرستاده و هیچ گشایشی نشده است:

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

و وقتی می بیند صبا کاری برایش نکرد ،آخر سر  اورا را متهم به خبرچینی می کند و مزد ننه صبا را کف دستش می گذارد و دیگران را نصیحت می کند که اگر قصد ازدواج دارید،خودتان اقدام کنید، نگذارید کسی مثل صبا خبردار شود:

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود!

 


برچسب‌ها: زن درادبیات فارسی, حافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 10:42  توسط زهرا دُرّی   |