" زن در ادبیات فارسی " مجموعه طنزی ست که به کاوشی اساسی در ادبیات کهن و ناکهن ایران با سوژه کلیدی "زن " می پردازد. این طرح و سوژه قبل ازچاپ درقالب کتاب در وبلاگ خودم منتشر می شود.
قسمت دوم
زن در شعر سعدی
صد رحمت برحافظ که اگر نام 180 زن در دیوانش موجود بود،حضرت سعدی دوبرابر و نصفی بشتر از حافظ به زنان ارادت داشته که من رویم نمی شود اسامی را بنویسم!
گلی
اولین بار که سعدی در گلزار نشسته بوده و از او درباره زن و عشق می پرسند که :"بنده خدا تا کی می خوای مجرد باشی؟ کیو می خوای ؟ خونه شون کجاست؟ " می فرماید:
من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست!
می گویند: "خب این که راهش از تو دوره دوره،دل تو مگه سنگ صبوره؟ برو سراغ یکی دیگه"
می فرماید:
هرکو به همه عمرش ،سودای گلی بوده ست
شما چه کار دارید به کار دل من؟ این همه مشکل هست،بروید آن ها را حل کنید.لااله الاالله!
اتفاقن گلی همان لحظه می آید توی گلزار و کنار سعدی روی چمن می ایستد.
می فرماید:
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
یا
که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست
یا
کدام باغ چو رخسار تو گلی دارد؟
گلی لبخند می زند، اما با زیرکی هیچ جوابی نمی دهد.
سعدی دوباره می فرماید:
وقت خوش دید و بخندید و گلی رعنا شد
گلی تا می فهمد طرف توی پارک و با یک نگاه عاشق شده و دارد برایش شعر می بافد ، اخم می
کند.سعدی نگران می شود:
هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می خروشد
اما گلی با بی رحمی ،جلوی چشم سعدی با یک نفر دیگر می رود و سعدی می فهمد که :
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت
و با اشک رو به گلی و یارجدیدش داد می زند:
تو عشق گلی داری؟! من عشق گل اندامی
و توی دلش می گوید:
گلی به دست من آید چو روی تو هیهات
بعدن که دوباره سراغ گلی را از سعدی می گیرند ،می فرماید:
گلی تمام نچیدم ،هزار خار بخوردم
و این اولین تجربه تلخ عشقی در زندگی سعدی بود.
حوری
سعدی حوری را که می بیند،دل از کف می دهد:
فرشته نباشد بدین نیکویی!
یا
که در بهشت نباشد به لطف او حوری
یک بار از حوری قرار ملاقات می خواهد و حوری می پذیرد که با هم یک نوشیدنی بخورند.سعدی از
کلاس و فرهنگ حوری حظ می کند و می فرماید:
به به ! چه بزرگوار حوری ست
اما معلوم نیست چرا حوری یک هو تغییر عقیده می دهد و قرار را به هم می زند.سعدی می گوید:"فکر
کردی من خیلی مشتاقم؟! زن برای من مثل ریگ بیابان ریخته! من هم میلی به دیدارت ندارم."
که میل امروز با حوری ندارد
اصلن برای من دمادم از بهشت حوری می فرستند،تو را جو یهو بر داشته است،چی فکر کردی؟!:
دمادم حوریان از خلد رضوان می فرستند
و رنجیده خاطر راه می افتد طرف خانه .
پری
توی راه پری خانم را می بیند.سعدی با خودش می گوید :"نکند مُرده ام که پشت سرهم حور و پری می
بینم؟" و چون می دانسته "رسم بود کز آدمی دیده نهان کند پری" می رود با پری فیس توفیس می شود
تا ببیند آیا پری غیب می شود و رویش را می پوشاند یا نه ؟ اما پری خانم تکان نمی خورد.
سعدی به خودش می گوید: "اینه ! ... اولین برخوردم خوب بود."
این چنین رخ با پری باید نمود!
و باب صحبت را با پری می گشاید:
تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی؟!
پری با لبخند می گوید: "من پری واقعی ام ...از هرجا که پری واقعی میاد،میام"
سعدی پوزخندی می زند که منو سرکار نذار پری جان! اگر واقعی بودی که غیب می شدی.چرا نشدی؟
پری را خاصیت آن است کز مردم نهان باشد
پری می گوید :" باور کن من پری واقعی ام.با آدمیزاده نمی آمیزم. "
اینجا سعدی از بس عشق وصال با پری را داشته ، می گوید: "خودم این را می دانم، فکر کردی من
آدمم؟!
پری را با بنی آدم نباشد
پری که می بیند شاعر عاشق و دلپذیر دست بردار نیست ، قد چشم برهم زدنی می پرد و غیب می
شود.
زهره
زهره که پیاز پوست کنده بوده و چشم هایی غرق اشک داشته و زیر لب شعر حفظ می کرده ،با دیدن
استاد در کوچه شاد می شود و می گوید:"سلام استاد...این طرفا،دور و بر خونه ی ما؟!"
سعدی می فرماید:
که بر موافقتم زهره نوحه گر می گشت!
زهره می گوید:"خوبید استاد؟ الان من از پشت دیوار شنیدم که داشتید با پری حرف می زدید.نامزدتون
بودند؟ زن گرفتید؟ پس شمام از دست رفتید؟!"
سعدی را می گویید...! درجواب زهره می فرماید:
ممکن نبود،پری ندیدم!
و بعد برای رد گم کردن ،می گوید:" پری کی هست حالا؟ اصلن پریم کجا بود؟ تو بهتری :
از گل و ماه و پری در نزد من زیباتری!
خب درستو چه کار کردی زهره جان؟!
زهره بی تفاوت به سوال سعدی می گوید:"استاد حالا شما معیارتونو بگید، مادربزرگم تو این
کاراس.براتون کیس مناسبو پیدا می کنه ."
سعدی زیرلب می فرماید:
چراغی که بیوه زنی برفروخت /بسی دیده باشی که شهری بسوخت
و ساکت از آن کوچه می رود.
نگار
یک روز که سعدی مشغول تدریس بوده ،نگار دیر می رسد :
دیر آمدی ای نگار سرمست
و بدون کمترین توجه به اعتراض دیگر دانشجویان، درس را دوباره برای نگار توضیح می دهد:
هرباب ازین کتاب نگارین که بر کنی
آخر وقت که نگار تحقیق اش را پیش استاد می گذارد، می شنود:
دل می برد این خط نگارین!
نگار می خواهد توضیح صفحات تحقیقش را بدهد که نوک اتودش می خورد به دماغ استاد و زخمی اش
می کند:
نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس!
نگار معذرت می خواهد و دستش را توی جیب مانتوی اسپرتش پنهان می کند :
مرا خود می کشد دست نگارین
نگار ازخجالت و شرم عرق می کند و دستش روی ورقش می لرزد:
عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند؟!
و می گوید : "خجالت نکش نگارجان."
وسهون دستش به دست نگار می خورد. که نگار با همان جزوه اش محکم می زند روی دست استاد و
می شنود:
و گر به دست نگارین دوست کشته شویم!
یا
حسن دلاویز پنجه ای ست نگارین !
یا
داروی مشتاق چیست؟ زهر ز دست نگار!
نگار می گوید :"استاد تو خجالت نمی کشی دست منو می گیری؟! من جای دخترتم".
سعدی می فرماید:
نگارینا به هر تندی که می خواهی جوابم ده
ولی من که از قصد نکردم.
وبرای این که کم نیاورد می گوید:
"من زن دارم دخترجان!"
یک هو چندتا از نیروهای مخفی وارد کلاس می شوند و نگار سریع دست می برد که موهایش را بکند تو :
حیف است چنین روی نگارین که بپوشی !
نگار آرام می گوید :"خب استاد حراست گیر می ده ،کمیته انضباطی می شم" و با ابرو اشاره می
کند.سعدی با دیدن ریش جوانان مزبور، به اخم و تشر به نگار می گوید:
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
و جواب سلام آن ها را می دهد.نگار هم به سرعت از کلاس جیم می شود و دیگر هیچ درسی را با
سعدی نمی گیرد.سعدی می نویسد:
شکست عهد مودت نگار دلبندم
و از قرار معلوم نگار یا ترک تحصیل می کند یا کمیته انضباطی شده و درنهایت از دانشگاه اخراج می
شود که سعدی در فراقش می نویسد:
و افغان من از غم نگار است
یا
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت...
گیتی
سعدی چیزهایی در وصف گیتی خانم شنیده و از طرفی چون از کیس های قبلی هم خیری ندیده
است، از مادرش می خواهد که دیدار او و گیتی را جور کند،باشد که گیتی از مورد قبلی بهتر باشد:
سزد که مادر،گیتی به روی او نازد (به روی مورد قبلی!)
وقتی دیدار میسر می شود،سعدی به گیتی خانم به تفاهم می رسد و می گوید:
مرا و عشق تو گیتی ،به یک شکم زاده ست!
بعد با توسل بر "یه نظر حلاله " سرتا پای گیتی را می بیند، ولی نمی پسندد :
در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم !
ودر جواب مادرش که می پرسد : "آخه چرا؟ جواب خونواده دختره را چی بدم ؟ بگم دماغش بزرگ بود؟!
می فرماید:
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
یا
به گیتی در ندارم هیچ مرهم
درحالی که گیتی هم همچین از خواستگارش خوشش نیامده، ولی چون شاعر نبوده، احساساتش هم
بیان نشده است.
زلیخاصبا
ظلمی را که سعدی در حق گیتی می کند ،فورن توسط زلیخا صبا –تنها زنی که نام خانوادگی اش
موجود است- جبران می شود.آن قدر که در خطاب به پدر زلیخا می گوید:
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
و در یادداشت هایش زلیخا را قصاب قلب خود می خواند:
پاره گرداند زلیخای صبا !
خورشید
واین خبررسانی و مچ گیری از زلیخا را خورشید برای سعدی گفته و رو کرده است.آن جا که در جواب
سوال زلیخا که ازسعدی پرسیده بوده : " مدرکت چیه که می گی من مورد دارم؟" می فرماید: آمارتو
دارم ! همه جا دیدنت ،یکی توخیابون ،یکی رو پشت بوم :
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت!
خورشید خیلی خبره بوده ،آن قدر که هیچ زنی جرات نداشته پیش خورشید بیشتر از چند ثانیه بماند:
پیش خورشید محال است که پیدا آیند!
یعنی خورشید گیر می داده و با طرف دست به یقه می شده است:
سر بر نکند خورشید ، الا ز گریبانت!
یا
خورشید برآید از گریبان!
سعدی خورشید خانم را به خاطر همین جربزه و جذبه ای که داشته ،بسیار دوست داشته است:
مه چنین خوب نباشد،تو مگر خورشیدی؟
یا
چرخ مه و خورشیدی،ماهی و گلستانی
یک بار سعدی داشته در وصف یک مورد دیگر شعر می گفته که:"ببین عزیزم، این خورشید که من این قدر
ازش تعریف می کنم پیش تو هیچ است:
خورشید با رویی چنان ،مویی ندارد عنبری
(که به ریزش موهای خورشید پس از زایمانش اشاره می کند)
خورشید هم که در افسردگی پس از زایمان به سر می برده با شنیدن این مصرع ،به سعدی می گوید :
"تو چرا حرف دلتو جای این که به خودم بزنی ، به اون می گی؟! من مادر بچه تم نه اون زنیکه ...اسمش
چی بود؟!"
سعدی می فرماید:
سخنی که با تو دارم ،به نسیم ،صبح گفتم!
خورشید قهر می کند و بچه بغل،می رود خانه پدرش.و سعدی این عشقش را هم فراموش می کند:
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر و ماه دارم!
و می رود سراغ نسیم!
نسیم
نسیم که با دلبری های بی جا ،شوهر خورشید را قاپ زده بوده ،خیلی اهل تفریح و گشت وگذار بوده و
باسعدی در خیابان فردوس زندگی می کرده است.یک روز سعدی ازانجمن به خانه می آید و می بیند
نسیم نیست :
یارب از فردوس کی رفت این نسیم؟!
نسیم خبر می دهد که با دوستانم رفتم سفر.الانم دارم برات خرید می کنم.سوغاتی چی می خوای؟
سعدی می فرماید:
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم!
نسیم از سفر می آید و می شنود:
مرحبا ای نسیم عنبر بوی
نسیم می پرسد: "آخی عزیزم، دلت تنگ شده بود برام؟"
و می شنود:
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم!
معلوم نیست که نسیم با سعدی مدت المعلوم زندگی کرده یا عمر مختوم؟
صنوبر /مهتاب /پروانه / شهره
صنوبر بانویی قد بلند بوده که سعدی از ایشان بنا به دلائلی خیلی خجالت می کشیده است:
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم!
یا
سرو رفتاری، صنوبر قامتی
این صنوبر خانم در امور سیاسی دخالت داشته است.یک بار که ستاد زده بوده ،یا آرام نشسته بوده و
هیچ تبلیغی نمی کرده یا احتمالن هوا تاریک شده بوده و ستاد صنوبر خاموش بوده است:
در چمن سرو ستاد است و صنوبر خاموش
صنوبر می رود شمع روشن کند،که ناگهان مهتاب خانم که ازدوستان قدیم صنوبر بوده، وارد
می شود.سعدی می فرماید:
حاجت به شمع نیست ،که مهتاب خوشترست!
مهتاب خانم می گوید: "اختیار دارید سعدی جان! من کجا ،شمع کجا؟!"
که می شنود:
بیابان است و تاریکی ،بیا ای شمع مهتابم!
صنوبر هیچ نمی گوید و شمع را روشن می کند.مهتاب هم یک شاخه گل لاله کنار شمع می
گذارد.سعدی می گوید:
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد
صنوبرخانم می گوید:"مرد حسابی ،من که همین جا پیشتم،منظورت یادکردن از روی کدام دلبراست؟!"
مهتاب ازاین گفت وگو پقی می زند زیر خنده و همان وقت پروانه خانم وارد می شود.
سعدی جواب صنوبر به پروانه اشاره می کند و می گوید:
مگر کسی که چو پروانه سازد و سوزد!
صنوبر می گوید:"خیلی واقعنی! واقعن که ...دیگه صبرم تمومه"
که می شنود:
صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق !
صنوبر خط خطی می شود و رو به پروانه داد می زند: "اصلن کی این ایکبیریو تو ستاد من راه داده؟!"
می شنود:
پروانه را چه حاجت پروانه ی دخول؟!
مهتاب چیزی در گوش صنوبر می گوید.سعدی خطر را حس می کند و دردلش می گوید:
"دو همجنس دیرینه را همقلم /نباید فرستاد یک جا به هم "
تا می آید که سعدی بفهمد چی به چی است ،گرد و خاک راه می افتد ودعوا و بزن بزن می شود.پروانه
زیر دست و پای طرفداران موجود در صحن علنی ستاد صنوبر،به ویژه زیر لگدهای شهره - که آمده بوده
بگوید الاغی که دم در پارک کرده مال کیه؟ - له می شود.
سعدی خطاب به شهره داد می زند:
ای شهره ی شهر و فتنه ی خیل!
اما در آن هیاهو هیچ کس صدای سعدی را نمی شنود.پایه های داربست موجود بر اثر ولوله می افتد و
ستاد خراب می شود.سعدی از زیر چادر افتاده ستاد می فرماید:
پروانه ز عشق بر خطر بود
یا
پروانه بکشت خویشتن را !
برچسبها:
زن درادبیات فارسی,
سعدی